تبليغاتX
صدای خسته

صدای خسته

کاش میشد به تو گفت :

که تو تنها سخن شعر منی

+ نوشته شده در 86/02/29ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط شهره |

ای خداااااااااااااااااااااااااا

 به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است که گویند دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در 86/02/29ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط شهره |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                       

                                                           فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی                       

                                                            رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب                  

                                                            که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا                        

                                                           کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شتابد                     

                                                          که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم                

                                                         ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد                      

                                                         شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن                  

                                                         که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در 86/02/15ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط شهره |

خدا رو ميخوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام
خدا رو ميخوام نه واسه مشكل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ي جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولي نه واسه ي زيبا و زشت
خدا رو ميخوام نه واسه خودم كه باشم يا برم
خدا رو ميخوام نه واسه روزهاي تلخ آخرم
خدا رو ميخوام نه واسه سكه و سكو يا مقام
خدا رو ميخوام كه فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو يادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خيلي دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نميذاره
خدا رو دوست دارم واسه اينكه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند ميزنه
خدا رو دوست دارم واسه اينكه من و تو با هميم
خدا رو دوست دارم كه ميدونه ما عاشق هميم
یادگاری از یک دوست

          

 

+ نوشته شده در 86/02/15ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط شهره |

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط شهره |

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


تو مي دوني تا هميشه.....  من به ياد تو مي مونم


هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


با نگاه پاک و معصوم........  دل سردمونشون کن


تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط شهره |

کاشکی که عاشق بودی تا دردموو بدونی

توي کوچه هاي اميد


آرزوم رنگ تو داره


تو بيا اميد من باش


تا چشام بارون نباره


زندگي رنگي نداره


اگه تو نيايي کنارم


جز تومن کسي ندارم


تا ابد تو هستي يارم


تو زمستون سياهم


تو دلم جوونه کردي


منو تا خدا رسوندي


قلبمو نشونه کردي


تو اگه پيشم نباشي


شب من سحر نميشه


فاصله بين من و تو


ديگه در بدر نميشه

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط شهره |

دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم
دگر با كس نخواهم گفت من ديوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نياويزم
دگر باور نخواهم كرد من دردانه ات هستم
اگر چون بيژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به كوي تو فرستادم
به گيسويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل اميد مي دادم كه روزي بينمت اما
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط شهره |


از همان روزي که دست حضرت قابيل


گشت آلوده به خون حضرت هابيل.


از همان روزي که فرزندان آدم


صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي


زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد،


آدميت مرد


گرچه آدم زنده بود.


*


از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند


آدميت مرده بود


*


بعد دنيا پر از آدم شد و اين آسياب


گشت و گشت


قرن ها ازمرگ آدم هم گذشت


اي دريغ


آدميت بر نگشت


*


قرن ما روزگارمرگ انسانيت است


سينه ي دنيا از خوبي ها تهي است


صحبت از آزادگي،پاکي،مروت ابلهي است


قرن موسي چنبه هاست


*


من که از پژمردن يک شاخه گل


از نگاه ساکت يک کودک بيمار


از فغان يک قناري در قفس


از غم يک مرد،در زنجير


حتي قاتلي برادر!


اشک در چشمان و بغضم در گلوست


وندرين ايام،زهرم در پياله زهر مارم در سبوست


مرگ او را از کجا باور کنم؟


*


صحبت از پژمردن يک برگ نيست


واي!جنگل را بيابان مي کنند


دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند


هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا


آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند


*


صحبت از پژمردن يک برگ نيست


فر ض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست


فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست


در کويري سوت و کور


در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور


صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق


گفتگو از مرگ انسانيت است

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط شهره |

 

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.

زندگي چون گل سرخي است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط شهره |

دختري از پسري پرسيد : که آيا اون رو قشنگ ميدونه؟
پسر جواب داد : نه

دختر پرسيد : آيا دلش مي خواهد تا ابد با او بماند ؟

پسر جواب داد : نه

سپس پرسيد : اگه ترکش کنه گريه مي کنه ؟

و بار ديگر پسر تکرار کرد : نه

دختر در حالي که ناراحت بود وقتي خواست ديگه بره

در حالي که اشک از چشمانش جاري مي شد پسر بازويش

را گرفت و گفت :



تو قشنگ نيستي بلکه... زيبايي



من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نياز... دارم که با تو باشم



اگر بري من گريه نمي کنم بلکه من .. ميميرم....
 

 
+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط شهره |

عشق يعني مستي و ديوانگي


عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب


 


عشق يعني سوز ني ، آه شبان
عشق يعني معني رنگين کمان
عشق يعني شاعري دل سوخته
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يک تيمّم، يک نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز


 


عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چو احسان پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون کندن به دست
عشق يعني زاهد اما بُـت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يک شقايق غرق خون
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يک تبلور يک سرود
عشق يعني يک سلام و يک درود
عشق يعني مستي و ديوانگي


 

عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن


 

عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب


 

   


 

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط شهره |


در روزگاري که بر روي عاشق قيمت مي گذارند



چرا عاشق شوم؟


در روزگاري که خيلي راحت  پا روي قلب مي گذارند


چرا عاشق شوم؟


در روزگاري که دل شکستن عادت بي هنران است


چرا عاشق شوم؟


در روزگاري که فرهادهاي دروغين با تيشه به کوه نمي زنند


بلکه با تيشه به ريشه مي زنند


چرا عاشق شوم؟


در روزگاري که شيرين ها لحظه به لحظه در روي يک پيمانند


چرا عاشق شوم؟


در روزگاري که عاطفه کالاي بازاري شده


چرا عاشق شوم؟


چون باور ندارم دلم را بازيچه هر کس کنم


 به راستي


چرا عاشق شوم؟

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط شهره |